در جستجوی همکلاسیهایم هستم!
عاشق همه خوبها و خوبیهای رمضانم!
روزهایی افتادم که وقتی از مدرسه بر می گشتم مادرم را می دیدم
که تمام خانه را زیر و رو کرده و نقاش هم مشغول رنگ آمیزی در و دیوار
و چقدر این کارها مرا به وجد می آورد!خانه تمیز لباس نو عید و عیدی گرفتن!!
کلاس سوم دبیرستان بودم و جدیدا با هیپنوتیزم یا همان خواب مصنوعی
آشنا شده بودم تصمیم گرفت من را خواب کند .من هم کاملا تحت تاثیر
تلقیناتش قرار گرفتم.البته به خواب نرفتم ولی چشمتان روز بد نبیند از
خود بیخود شدم و با هزار ترفند و دعا و مناجات به حالت اول برگشتم!
یادم میاد برادرم که خیلی هم هنرمند بود با پارچه عروسکهای زیبایی درست
می کرد و اونا را به ردیف می چید و به اصطلاح به ما می فروخت.یادش به خیر
عجب دوران شیرینی بود!
۱۳۳۴ به دنیا آمدم.پدرم شغل آزاد داشت و مادرم خانه دار بود.
دورانی را که در خانواده رشد کردم با تلخیها و شیرینیهای فراوان
همراه بود مانند اکثر خانواده ها ..و هنوز شیرینی های آن در
خاطرم مانده و تلخیهای آن فراموش شده است!
پدر و مادرم با وجود آن که سواد زیادی نداشتند فرزندان صالح و
تحصیل کرده ای تربیت کردند و این بالا ترین افتخار من است!