تبليغاتX
تجدید خاطره!

تجدید خاطره!

در جستجوی همکلاسیهایم هستم!

بالاخره کسی از همکلاسیها اینجا را می خونه یا نه؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 23:36  توسط  فرهمند!  | 

خیلی وقت هست اینجا ننوشته ام!!

ماه خوب رمضان صدای اذان سفره افطار !

عاشق همه خوبها و خوبیهای رمضانم!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 16:35  توسط  فرهمند!  | 

خانه تکانی!

الان که نزدیک عید هست و مردم مشغول خانه تکانی هستند به یاد

روزهایی افتادم که وقتی از مدرسه بر می گشتم مادرم را می دیدم

که تمام خانه را زیر و رو کرده و نقاش هم مشغول رنگ آمیزی در و دیوار

و چقدر این کارها مرا به وجد می آورد!خانه تمیز لباس نو  عید و عیدی گرفتن!!

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:2  توسط  فرهمند!  | 

هیپنوتیزم!

یادم میاد یک روز همون برادرم که برام عروسک درست می کرد زمانی که من

کلاس سوم دبیرستان بودم و جدیدا با هیپنوتیزم یا همان خواب مصنوعی

آشنا شده بودم تصمیم گرفت من را خواب کند .من هم کاملا تحت تاثیر

تلقیناتش قرار گرفتم.البته به خواب نرفتم ولی چشمتان روز بد نبیند از

خود بیخود شدم و با هزار ترفند و دعا و مناجات به حالت اول برگشتم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:33  توسط  فرهمند!  | 

عروسک!

من سه برادر بزرگتر از خودم داشتم ولی با برادر کوچکتر بیشتر نزدیک بودم.

یادم میاد برادرم که خیلی هم هنرمند بود با پارچه عروسکهای زیبایی درست

می کرد و اونا را به ردیف می چید و به اصطلاح به ما می فروخت.یادش به خیر

عجب دوران شیرینی بود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 23:33  توسط  فرهمند!  | 

خاطرات من!

خانواده ای هفت نفره بودیم و من به عنوان چهارمین فرزند در سال

۱۳۳۴ به دنیا آمدم.پدرم شغل آزاد داشت و مادرم خانه دار بود.

دورانی را که در خانواده رشد کردم با تلخیها و شیرینیهای فراوان

همراه بود مانند اکثر خانواده ها ..و هنوز شیرینی های آن در

خاطرم مانده و تلخیهای آن فراموش شده است!

پدر و مادرم با وجود آن که سواد زیادی نداشتند فرزندان صالح و

تحصیل کرده ای تربیت کردند و این بالا ترین افتخار من است!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 23:48  توسط  فرهمند!  |